تبليغاتX
سيستو

نقد به وضع موجود          

سلام دوستان

چند وقتیه که در مورد بعضی مسایل فکر میکنم و تحقیق مثلا چرا سیستان نصف شده و نصف پر آبش تو افغانستان مونده.

بعد از کلی مطالعه دلیلش رو فهمیدم اگرچه قبلا هم میفهمیدم ولی جسته گریخته بود.

تو سفرنامه خراسان و سیستان ییت این مطلب به وضوح آورده شده است.

این اتغاق در زمانی بود که دولت قاجار روی کار بود. زمانی که جنگ ایران و افغانستان برای تصرف هرات روی کار امد چند مسیله بروز کرد یکی رابطه بین کشور افغانستان و ایران که تا آن زمان خوب بود به بدی گرایید یکی دیگه دیگه اینه که دخالت های انگلستان در این منطقه بیشتر  شد و بحث مشخص شدن مرز بین این دو کشور مطرح شد که گلد اسمیت نماینده انگلستان به دلیل اینکه مردم زابل با او خوب تا نکرده بودند(چون ایشون مایل بودند پرچم انگلستان را روی چادر هایی که در آن مستقر بودند علوا کنه ولی مردم زابل با این امر مخالفت میکنند)بر آن شد تا از مردم انتقام بگیرد و بدون هیچ دلیلی نیمی از سیستان که قسمت با ارزش سیستان را شامل میشد به افغانستان داد که سیستان برای همیشه به افغانستان نیاز مند باشه یا به قول آقای ییت سیستان بدون آب رود هیرمند و قسمت های جدا شده از سیستان و ملحق شده به افغانستان سیستانی که روزی انبار غله اسیا بود به کویری بی آب و علف مبدل خواهد شد .این پیش بینی را در داریم میبینیم . نتایج این تحمل حدود ۱۰ سال خشکسالی است که مردم تحمل میکنند(به عوافب بی آبی یعنی طوفان ها شن و .. کاری نداریم).

و حال ما از مسیوولین امر میخواهیم تا نگاهی هم اگر چه کوچک به سیستان و مشکلات آن بیندازند تا سیستان آنگونه که لایق آن است باشد نه آن گونه که هست.

چند راه حل برای این موجوده

  1. قسمتهایی که متعلق به سیستان بوده به سیتان باز گردانند.این راه راه سختی است ولی از طریق نهادهای بین المللی امکان پذیر است.
  2. راه دیگر تجدید قراردادهایی که دولت افغانستان زیر پا نهاده است و مسولین ایرانی نیز درباره آن سکوت میکنند و کم کاری و تنبلی.
  3. از بین بردن بند معروف به بند کجک(مردم زابل سدی که بر روی هیرمند زده شده  را به این نام میخوانند)از چه طریقش را باید دیگران مشخص کنند(انفجار یا با موشک زدن و...)
  4. از همه بدتر و نادرستر اینکه سیستان را به افغانستان داده و یا به زابل خود مختاری بدهند.

 

 

 

و در آخرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

شاهرگ حیاتی سیستان و سیستانی پر آب شدن

دریاچه هامون است خون را در رگ سیستان و

سیستانی به جریان بیندازید.

[+] نوشته شده توسط تقي خواجه در 9:4 بعد از ظهر | |

جواب          



جناب خواجه این همه درد رو نمیشه یکجا نوشت و در موردش قضاوت کرد . این طور کلی گویی مشکلات رو حل نمیکنه حتی به خواننده اجازه نمیده فکر کنه. توی این پستتون 4-5 مسئله رو گفتین و هر کس از هر قسمتش خوشش بیاد یا بدش بیاد , مینویسه و یه نظر بی منطق هم در مورد بقیه پست براتون میذاره که این نه درد شما رو دوا میکنه و نه درد سیستانو. امیدوارم انتقاد پذیر باشین.

"نظر مردم سیستان در مورد خودشون بدلیل (عذر میخوام )فقر رفاهی و ... یه که از مقایسه خودشون با دیگران پیش میاد. این هم درست نیست که از سیستان دیروز بگیم و امروزشو فراموش کنیم... سیستان دیروز تمام هستی و هویت ماست و ما میبایست اونو به دیگران بشناسونیم... و چقدر خوبه که بعد از هر کنفرانس به قول شما "تحمیدیه و تمجیدیه ی کهن دیارا " سخنران ادامه بده که :
ولی سیستان امروز چی ؟؟؟ چرا سیستان ؟؟؟و هزارتا چرای دیگه ...

در مورد اون هم دانشگاهیتونم میتونم فقط برای کمبود هویت و شخصیتش تاسف بخورم ,و هزار بار بدتر اینکه کم نیستن جوونای این مدلی سیستانی.

راه حل , سیستان +(دیروز ) - (امروز )نیست , راه حل سیستان (دیروز) + (امروز ) × (فردا)ست.
با عرض پوزش
سیستانی بمانید و پایدار


کامنت یکی از دوستان بود که به صورت خصوصی فرستاده بود

ببینید من هم موافقم که باید افتخارات سیستان را بگوییم ولی تا کی و به چه قیمتی؟

آیا باید از افتخارات سیستان بگیم در حالی که هر سال حدود ۱۰ تا ۲۰ نفر به خاطر قاچاق سوخت کشته میشن چون شغلی ندارند؟

ایا باید از افتخارات بگیم وقتی که یک سیستانی ممکن است در یک ماه یک کیلو میوه نتواند بخرد و بخورد؟

ایا باید ازافتخارات بگیم وقتی که با این افتخارات ما را عروسک خیمه شب بازی شون کردند و هر وقت میگیم حال میگن یعقوب جوانمرد بود شما چرا نمی توانید مثل او باشید؟

ایا باید از افتخارات گفت وقتی که دبستان روستای ما قبلا طویله گاو ها بود؟

ایا باید از افتخارات گفت وقتی که پیر زنان (شیر زنان)یا پیر مردان(شیر مردان)سیستانی پول اینکه بروند دکتر را ندارند یا زیر بار سنگین قرض کمر خم میکنند و یا اینکه میمیرند؟

ایا باید از افتخارات گفت وقتی دخترک سیستانی زیر خاکهای حاصل از بادهای ۱۲۰روزه د رخانه اش مدفون میشود؟

ایا باید از افتخارات سیستان گفت وقتی که بیمه عشایر فقط در سیستان و زابل معتبر است ولی در شهرستان ها اعتبار زیادی نداردو اگر بخواهند شهرستان بروند باید پول نقد داشته باشند؟

ایا باید از افتخارات گفت وقتی که فامیل و یا دوست بودن بر اصلح بودن ترجیح دارد ؟

ایا باید از افتخارات گفت وقتی که ......

[+] نوشته شده توسط تقي خواجه در 5:8 بعد از ظهر | |

افتخارات سیستان تا کی           

امروز میخوام بعد از کلی پست که فقط عکس گذاشتم در مورد سیستان بنویسم

در یکی از پست ها که عکسی از کشیدن مواد مخدر بود دوستی به نام یعقوب کامنت گذاشته بود و گله کرده بود

(اين هم متن اصلي اش)خاک بر سر بیشعورت بکنه ازگل نادان احمق بی فرهنگ چلی این چه عکسیه گذاشتی مزخرف پاکش کن
عکس باباتو گذاشتی بعد به اسم سیستانی تمام می کنی بی شعور نادان کره الاغ
)

من ميخوام امروز گله اي ديگر كنم از ايشان و كساني مثل ايشان كه با افكار مسخره و احمقانه شان باعث عقب ماندگي سيستان و سيستاني شده اند افكاري مثل اينكه سيستاني ها بهترين اند و كلي افتخارات دارند و بايد هميشه اين افتخارات را به رخ ديگران بكشند و هميشه هم ياداوري كنند

خب عواقب اين گونه افكار چيست؟اين افكار همانگونه كه پيدا و مشهود است (اوضاع سيستان را ببينيد) نه تنها باعث پيشرفت سيستان نشده است بلكه باعث شده سيستان عقب هم بيفتد

۱:فقط بيان و ياداوري افتخارات سيستان و كنفرانس و همايش گذاشتن در اين مورد

افكاري مثل اين نه تنها باعث عدم بيان مشكلات سيستان ميشود (چون فقط به افتخارات پرداخته ميشود) بلكه باعث بهتر جلوه دادن اوضاع سيستان هم ميشودو اين بهتر جلوه دادن باعث عدم توجه به اين نقطه از كشور ميشود و اين عدم توجه باعث به وجود امدن معظلات مختلفي در سيستان ميشود

فقر بيكاري اعتياد روي اوردن به شهرستان هاي ديگر براي كار با دستمزد كم و احترمي پائين تر از حد معمول گسترش قاچاق سوخت و در پي ان مرگ و مير زياد جوانان اين مرزو بوم كه براي كسب روزي چاره اي جز قاچاق ندارند سوئ هاضمه در سيستان بيماري هاي تنفسي و ....

اين ها هر كدام دليل خاص خودش را دارد شايد دوستان بگويند اينها كه ربطي به افتخارات ندارند؟

چنين چيزي اصلا درست نيست چون كه يكي از مشكلات زابل خشك شدن درياچه هامون ميباشد مسولان مربوط و پيگير جاي اينكه به اين موضوع بپردازند دارند در گوشه خانه هاي شان از رستم و يعقوب ليث و .....كه افتخارات سيستان اند حرف ميزنند و از گذشته سيستان حرف ميزنند

از نيزار هاي هاموه كه صدها و شايد هم چند هزار راس دام سيستاني را تغذيه ميكردند

از زمين هايي كه اگر ۱من بذر ميپاشيدي ۲۰ من (مثال)بذر نصيبت ميشد

از زمين هايي كه در سال چند بار كشت ميشد

از انگور ها و انار ها و هندوانه ها و خربزه هاو .........هايي كه روزي باعث ابادي زابل بوده اند

۲:سيستاني ها بهترين اند ؟ كي چنين حرفي رو گفته سيستاني ها عزيزترين نيستند و نمي توانند هم باشند چون هركسي در يك گوشه اي از اين دنياي بزرگ به دنيا اومده و ملاك هاش براي نگاه به زندگي و خوب يا بد بودن فرق ميكنه پس در دنياي به اين بزرگي همه مطلقا نمي تونند خوب باشند

اين عقيده باعث شده كه زابلي ها هميشه خود سانسوري كنند از بدي هاشون نگند خودشون و طبق سليقه ديگران رفتار كنند نه انچه كه خود به انها پايبندند و قبول دارند

در دانشگاه تهران دوستاني را ميشناسم كه براي اينكه ديگران نفهمند كه زابلي اند خودشان را مشهدي معرفي ميكنندبراي چه؟

براي اينكه انقدر خود سانسوري گسترش پيدا كرده و به افتخارات پرداخته شده كه (نمونه اش كنفرانس ها و جلسات دانشگاهي است كه در دانشگاه زابل پرداخته ميشه و پول بيت المال هدر ميره)سيستاني ها خودشون رو گم كرده و در يك بي هويتي به سر ميبرند و به هويت ديگران پناه ميبرند در خود زابل نيز به دليل خود سانسوري براي ديگران ( شهرستاني ها) در يك رقابت بزرگ براي قوي جلوه دادن خود دست زده اند كه نتيجه اش دعواهاي فاميلي (اگر چه الان خيلي كم شده است)براي اثبات قوي بودن است دست ميزنند و يا بحث هايي مثل افغاني و ايراني بودن را مطرح ميكنند(اگر چه به جد ميتوانم بگويم كه زابلي اصيل نداريمچون همه زابلي ها با افغانستان رابطه سببي و يا نسبي دارند) نتيجه اش هم سرخوردگي زيردستان ميشوند و انها هم بايد قوي شوند تا از اين رقابت سودي ببرند پس وارد مسند هاي قدرت(از فراش گرفته تا.......) ميشوند و اين ورود به معناي ورود كل فاميل شان و يا كل كساني كه با ايشان هم عقيده اند در پست هاي پايين تر و يا استفاده از موقعيت براي خدمت به ديگران براي همراهي با انها ميشود و چون تقسيم اين پست ها بر حسب علم و اگاهي نيست باعث عقب افتادگي زابل ميشود

براي تمام اين حرفها سند هايي موجود است

خب ببخشيد كه مطلب طولاني شد

نظر يادتون نره

[+] نوشته شده توسط تقي خواجه در 8:35 بعد از ظهر | |

فرهنگ لغت سيستاني          

 

ابادی        

abadi     

 روستا

اتیش

atish

اتش

اجیز             

ajeza               

جنس مونث(دوشیزه)

اچار

 achar

نوعی ادویه

ارد بریو 

 ardbaryo

نوعی غذا

ارا و گیرا

ara-gira

ارایش 

اروم

arom

اهسته 

ازگار

azegar

روزگار –پیاپی

واسه ديدن بقيه برين ادامه مطلب

ادامه مطلب
[+] نوشته شده توسط تقي خواجه در 9:56 بعد از ظهر | |

نگاهی جدید به زیارتگاه باستانی بی بی دوست در سیستان           

معصومه دهمرده

نگاهی جدید به زیارتگاه باستانی بی بی دوست در سیستان /ورود آقایان ممنوع

                  sistan.jpg

                                                      (عکس تزیینی است)

 

سيستان ، سرزمين افسانه اي تاريخ کهن ايران ، سرزمين وسيع و حاصلخيزي است که در جنوب خاوري ايران واقع شده است. از روزي که مردم ايران و بويژه سيستان اسلام را پذيرفتند و از روزي که شيعه حضرت علي ع و مريد خاندان رسالت و ولايت شدند، اکثر نقاط اين سرزمين پر است از قدمگاه و زيارتگاه به نام اين بزرگواران.

تاريخ سيستان پر است از وقايع مرگبار، وبا، طاعون ، آبله ، سيل و خشکسالي که گاهي جمعيت آن به يک سوم کاهش مي يافت و مردم به اوليا و اوصيا متوسل مي شدند، آنان را به درگاه خداوند واسطه قرار مي دادند و به دليل نهاد پاکشان اين اتکا به اوليا بارها موثر واقع شده است.

از آن روزگار به بعد در سيستان رسم شده بود هر کسي در گوشه و کنار، خواب يکي از اوليا را مي ديد، همانجا را نشان مي کرد و به عنوان آن حضرت بنا مي ساخت و به زيارتگاه مبدل مي شد. در کنار اين مکان ها چند درخت «گز» نيز مي کاشتند که دير يا زود، درخت تنومندي مي شد و چه بسيار تکه پارچه هاي رنگارنگ که به نيت نذر و تبرک بر شاخه هاي آنها بسته مي شد. بعضي نيز از «کوه خواجه» سنگهاي نسبتا بزرگ را به زيارتگاه ها مي آوردند و گاو و گوسفند و... به عنوان قرباني بر اين سنگها ذبح مي شد. اما در گوشه اي از اين سرزمين ، زيارتگاهي واقع شده است که شايد اگر آن را متفاوت ترين زيارتگاه سيستان نام گذاريم ، چندان به بيراهه نرفته ايم.

زيارتگاهي که ورود آقايان به آنجا ممنوع است و مزار «بي بي دوست» نام دارد. اين مزار در خاور شهر زابل و در دشتي گرم و خشک و روي تپه هاي باستاني قرار گرفته است و بنا به عقيده عده اي متعلق به عصر اشکانيان است. گفته شده اين مزار متعلق به خواهر سيداقبال است که مزارش در سيستان قديم و افغانستان فعلي واقع شده است و به گفته مولف رساله چهل مجلس ، سيداقبال از شاگردان شيخ احمدجامي شاعر معروف ايراني است. عده اي نيز او را از نوادگان دختر امام حسن ع مي دانند و عامه مردم نيز چنين معتقدند: در روزگاران گذشته سيده اي با برادر خود سرگرم شباني بوده که مردي قصد تجاوز به او را مي نمايد، دختر مي گريزد تا به جايگاه کنوني زيارت مي رسد و از فرط خستگي از رفتن باز مي ماند و در اين هنگام دعا مي کند که اي زمين مرا درياب و زمين نيز به خاطر پاکي و صداقت او دهان مي گشايد و او درون خاک ناپديد مي شود. در حالي که گوشه اي از چادر او بيرون مي ماند. از آن زمان به بعد جايگاه فرو رفتن او در زمين به زيارتگاه تبديل مي شود و پاکي و نجابت آن دختر سيده زبانزد همگان مي گردد. هم اکنون روي مقبره با پارچه سبزرنگ پوشيده شده است و عده اي نيز به قصد نذر و تبرک آن را مي برند و در صورت اجابت درخواستشان ، به جاي آن شال سبزرنگ ديگري پهن مي کنند.

يک درخت کهنسال «گز» در کنار مقبره چنان ريشه دارد که گويي مقبره را در بر گرفته است و مردم براي اين درخت نيز احترام بسيار زيادي قائل هستند و کسي اجازه ندارد به اين درخت آسيب برساند و يا شاخه اي از آن را جدا کند و معتقدند اگر فردي چنين کاري انجام دهد، حتما به او ضرر و زيان خواهد رسيد و سزاي بي احترامي خود را خواهد ديد. بنا به اعتقادات موجود، مردان حق ورود به محوطه مقبره را ندارند و اين در حالي است که مردان نيز به اين زيارتگاه اعتقاد بسياري دارند و حاجات خود را توسط زنان به «بي بي» مي رسانند. زنان هنگام زيارت به درخت کهنسال آنجا پارچه مي بندند و نيت مي کنند و معتقدند اگر بي بي خواسته آنان را اجابت کند، پارچه باز مي شود و به همين دليل درخت زيارتگاه هميشه سرشار از پارچه هاي رنگارنگ و در بين پارچه ها زنگوله هايي نيز بسته شده است که افراد هنگام حرکت به دور مقبره ، شاخه درخت را تکان مي دهند و صداي دلنواز زنگوله ها در زيارتگاه مي پيچد و به اين وسيله حاجات خود را نزد بي بي بيان مي کنند. عروس و دامادهاي منطقه نيز به رسم موجود، روز سوم پس از ازدواج ، براي دعا و درخواست خوشبختي در زندگي به زيارت اين مکان مي روند و چنانچه نذري به گردن داشته باشند، ادا مي کنند و براي تداوم خوشبختي در زندگي در مکاني در نزديکي مقبره ، شمع روشن مي کنند که تقريبا هميشه شمعهاي بسياري در حال سوختن است.

آرامگاه بي بي دوست در بين مردم استان و استان مجاور (خراسان) و نيز عده اي از مردم افغانستان ، داراي اهميت خاصي است و معتقدان زيادي دارد. بيماران بسياري نيز با مراجعه به اين زيارتگاه شفا يافته اند، بويژه بيماران لاعلاج که از درمان نزد پزشکان نااميد شده اند، آخرين اميدهاي خود را در اين مکان ها جستجو مي کنند و هنگامي که شفا مي يابند، از مراجعان دائمي اين زيارتگاه ها مي شوند.

نمی خواستم مطلبی ثبت کنم ولی دیدم مطلب خوبی است باخودم گفتم

حیف نیست سیستانیان دیگر نخوانند

ادرس منبع یادم نیست

[+] نوشته شده توسط تقي خواجه در 4:40 بعد از ظهر | |

سهم ما از سهمیه بندی          

هنوز 24 ساعت از اعلام سهمیه بندی بنزین نمی گذشت و شور شاید تهی از تفکر مردم فرو می نشست . و من فکر می کردم این خیلی بهتر است که کار به دست کاردان سپرده بشود و ما مردم بگذاریم هر کس در زمینه آنچه می داند و می تواند بگوید تصمیم بگیرد و عمل کند .

 کاردانان لابد به پیامدهای بزرگ و مثبت  طرحشان  یقین دارند .                                

 به سهمیه بندی بنزین در سیستان و بلوچستان فکر می کردم که یادم به راه نان در آوردن حدود نیمی از جمعیت سیستان و بلوچستان از طریق فروش (قاچاق) بنزین افتاد .

اجرای قانون سهمیه بندی بنزین در کشور مساوی است با تشدید سخت گیری مصرف بنزین در سیستان و بلوچستان !

( مردمان آن سرزمین سالهاست که بنزین را محدود و دریافت می کنند ! )

شاید در نظر گر فتن منافع یک اقلیت چند صد هزار نفری در مقابل اکثریتی چند میلیونی ، چندان تخصصی و متفکرانه نباشد !

شاید پرداختن به این اقلیت وقت گیر ، پر هزینه و . . . باشد .

 

و باز هم هنوز 24 ساعت از اعلام سهمیه بندی بنزین نمی گذشت که آقای وزیر با گشاده رویی در باره اقلیت جمعیت چند هزار نفری پزشکان ، دامپزشکان و . . . در خبر مژده هایی از سر لطف می دادند .

همان حکایت باز کردن پرانتزها !             

همان حکایت اجرای قانون برای مردم !

همان عده ای همیشه در پرانتز!

همان اقلیت چند هزار نفری با اهمیت !

چیزی شبیه به اجرای قانون طرح ترافیک !

استثناها همیشه در نظر گفته می شوند !          

این یعنی در نظر گرفتن همه چیز !!!!

 به همشهریانم فکر می کنم . و به دستان تهی و کودکانی که نانشان بسته به بنزین است .

همشهریانی که هیچ کارت و امتیاز و . . .ویژه ای برای استفاده بیشتر از بنزین ندارند .                         

 به سیستان فکر می کنم و یادم می اید 3 سال است که هربار کوله پشتی کوچکم را پر می کنم از کاغذ آچهار و خودکار و نوار و ضبط و راه می افتم میان مردمان گشاده روی شهرم و هر بار دهها داستان و افسانه و ترانه و لالایی و . . .  به کوله ام می افزایم و شاد و دست پر باز می گردم ! 

داستانهای مردمانم سرشار از عشق است و مهربانی حماسه ورزم مبارزه و استقامت٬ زیرکی ، امید ، ایمان و . . .

در آنچه از زبان مردمان می شنوم ، چنان مفاهیم عمیقی نهفته است که گاه فکر

می کنم می شود پیرامونشان شرحها نوشت و حرفها گفت .

ذهن مبارز و معترض ، اندیشه ظلم ستیز ، بر خاستن در مقابل بی عدالتی از جمله مفاهیمی است که در داستانهای به ظاهر ساده مردم ، آشکارا دیده می شود .

قهرمان داستانها همواره در مقابل نامادری ظالم ، ناپدری ظالم ، همسایه ظالم٬

حاکم ظالم ، شاه ظالم و... می ایستد ، می جنگد و پیروز می شود .

افسانه ها به روشنی باور دارند خشکی زمین و قهر آسمان از آنجا شروع می شود  که خون چکاوک بر زمین می ریزد . ( خون بی گناه ریخته می شود )

لالایی ها به آوای بلند می گویند ، آموزش مادران سیستان را برای مردانگی ،

 مرد زیستن ، مردانه مردن .

آئینها همه تظاهر را رسوا می کنند ، می خندند . . . !

به داستانهایشان می اندیشم و به باورهایشان ..... بارها و بارها از خودم پرسیده ام جمع آوری فرهنگ شفاهی  این مردم آیا به دردی از این مردم می خورد ؟!

آخر امروزشان را هر چه سعی می کنم با دیروزشان جور نمی بینم .

احوالشان به احوال داستانهایشان نمی آید . مگرنه این است که مردم چیزی را

 می گویند که دوست دارند . چیزهایی را می سازند که می خواهند ؟

 حالا دیگر راویان سیستان خود روایتی شده اند ، بی راوی !

بغضی در گلوی مردمانم هست ، می خواهم فریادش کنم !

می خواهم بگویم:

 قصه غصه قصه گویان سیستان را !

می خواهم بگویم :

یکی بود یک نبود٬ رستم دستهایش بسته بود ....!

یکی بود ، یکی نبود ، رستم صدایش خسته بود... !

یکی بود ، یک نبود ، سال وبایی بود ، در ملک بیوه شده بود . . .!

یکی بود ، یکی نبود ، خشکسالی بود ، در ملک بیوه شده بود . . .!

یکی بود ، یکی نبود ، جنگ بود ، در ملک بیوه شده بود . . . !

یکی بود ، یکی نبود، موضوع مقاله استاد دانشگاه شیکاگو اقتصاد کلان بود . موضوع گزارش ژورنالیست بزرگ پیامدهای اجتماعی تصمیم گیریهای کلان بود . موضوع تصمیم گیری آقای دکترای غیر پزشکی ، دغدغه های کلان شهرها بود .

 در ملک اما کلان نبود . . . !

می خواهم روای ماجرای مهاجرین سیستان بشوم ٬راوی چتر بازی زنان سیستان ! راوی دختر 42 کیلویی که 80 کیلو استکان و نعلبکی را به خودش آویزان می کند و می بر د خراسان ! راوی مردان بنزین فروش که هر روز 10 تا ماشین می روند و 9 تا بر می گردند و یکی همیشه می سوزد با راننده !

راوی مسائل خیلی جزئی مردمان سیستان ! مسائلی که شاید بزرگ نیستند ، ولی پیامد تصمیم گیریهای بزرگند .

راوی مردمانی که روی سفالهای پر نقش و نگار پنج هزار ساله ی اجدادشان قدم بر می دارند و هنوز باپای برهنه !

راوی دخترانی که می بایست سوشیانتی را متولد کنند و . . . !

مردمانی که چاره ای ندارند جز آنکه تریاک معامله کنند یا آدم بفروشند یا راه حلالتری را انتخاب کنند و بنزین قاچاق کنند و استکان بفروشند و پارچه های خارجی را دور تا دور هیکلشان بپیچند و . . .

مردمانی که هنوز راههای حلالتر را انتخاب می کنند و . . .

 تصمیم گیریهای کلان باعث کاهش آلودگی هوای کلان شهرها می شود !

باعث هدر نرفتن انرژی می شود ! باعث ساماندهی مصرف انرژی می شود  . . .

  و راههای حلالتر نان درآوردن را از این مردمان می گیرد .

خدا را شکر مخالف و موافق ، رای و نظرشان مثبت می افتد . . .

و مردمانی که در پی راههای حلال تری برای خرید نان می گردند اقلیت اند ، در اکثریت حل می شوند ، اهمیتی ندارند . . .

می خواهم راوی روایت شاید اقلیتی بشوم که خود جزئی از آنم . اقلیت مرزنشین با ریشه بی شاخ و برگ !

اهمیتی نداردکه چه سرم میاید،دیگر ماجرای عاشقانه ی شاهزاده خانمی که می جنگد درذهنم نقش بسته است ماجرای بی بی دوست ، ماجر ای خواجه . . .

راویان ادبیات سیستان دیگر خود سراغ مرا می گیرند ، کیلومترها راه  می پیمایند و به من زنگ می زنند دختر سیستان ، خبر ما را نمی گیری ! خبر ما را به دیگران برسان !

می خواهم خبرشان را به دیگران برسانم ! به دیگرانی که سیستان را می شناسند ، دیگرانی که یاد دارند سیستان جزئی ازهویتی به نام  ایران است ، یا فراموش کرده اند سیستانی وجود دارد . آنها که شاهنامه را خوانده اند ، آنها که شاهنامه را فراموش نکرده اند ، آنها که شاهنامه را فراموش کرده اند ....

پس روایت می کنم اولین داستان راوایان ادبیات شفاهی سیستان را !

 

یکی بود ، یکی نبود ، پیامد یک تصمیم گیری کلان در سیستان چنین بود :

 

نام :جواد ٬متاهل ٬دارای دو فرزند  (دختر)

شغل سابق: بنزین فروشی

چند روز است بیکار شده است!

علت سفر به تهران: یافتن کار   

و این چنین...

قصه ی ما به سررسید٬ کلاغه به خونش نرسید!!!!

جواد به زابل ؟؟رسید

[+] نوشته شده توسط تقي خواجه در 3:43 بعد از ظهر | |